خرید بک لینک
امروز همینطور که تو آینه نگاه می کردم دیدم چقدر چهره م آشفته س. از اون طرف چقدر درگیر جمع و جور کردن وسایل واسه اسباب کشی بودم و این طرف هم که اومدیم، باز مشغول پهن کردن وسایل بودم. اصلا هیچی به سر و صورتم نرسیده بودم. ابروهامو که نگو. مادر فولاد زره از من قشنگ تر بود کار و بار رو گذاشتم کنار رفتم نشستم جلو آینه یه کم به صورتم رسیدم. دلم حال اومد. چی بود اون شکل و شمایل.

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 15:27

یعنی نمی دونم چی بگم از پر رویی بعضی ها. دیروز که پسر دایی شکیب سرزده اومد. این اوکیه. ما مستقلیم، اونم خواسته عمه شو سورپرایز کنه. امروز مادر شوهرم زنگ زده به دخترش که واسه شام بیاین. نمی دونم رو چه حسابی این کارو کرده اونم وقتی خودش نمی تونهپاشه آشپزی کنه. بعد هیچی هم نمی گه.شب من و شکیب و پسر داییش رفته بودیم بیرون یه کم دور بزنیم.خواهر شوهرم زنگ زده که ما پشت دریم چرا کسی نیست.برگشتیم خونه می بینیم بله واسه شام تشریف آوردن هیچی هم نیست.مادر شوهر هم می گه من فراموش کردم که برا شام دعوتتون کردم.اینم باز طبیعیه چون آلزایمر داره دست خودش نیست.حالا خواهر شوهرم جای اینکه پاشه با هم یه چیزی واسه شامآماده کنیم، واسه خودش عین یه مهمون غریبه نشسته تا منپاشم شام درست کنم خو بیشعور خونه ی مادرت اگه خونه ی تو نیست که دخترشی،خونه ی منه که عروسشم؟وظیفه ی منه پاشم پذیرایی کنم ازتون؟منم به شکیب گفتم خودت پاشو یه چیزی آماده کن به من ربطی نداره.حالا بعد از شام نشستیم دور هم، مادر شوهر می گه دلم می خوادفردا واسه ناهار بریم بیرون. خواهر شوهرم گفت من این دفعه می خوام مهمون باشم واسه ناهار!مادر شوهرم هم در میاره می گه چی دوست دارین درست کنه؟ شوکه شدم. یعنی چی درست کنه. گفتم منم آشپزی نمی کنم.شکیب گفت نهایتش جوجه ای چیزی می بریم.اصلا هاج و واج موندم از این حجم از پر رویی. خودتون تصمیم می گیرین، خودتون برنامه ریزی می کنین، زحمتاشو می سپرین به یکی دیگه؟منم که کلا رفتم روی مود زیر بار نرفتن.نخوام کاری رو انجام بدم، دیگه رودرواسی نمی کنم راحت می گم.عکس العملشون هر چی می خواد باشه. فدا سرم.

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 10:06

دیشب رفتیم سینما فیلم خجالت نکش 2 رو دیدیم.یعنی حالم بد شد از بیشعوری نویسنده و کارگردان. کاری به روال داستان و محتواش ندارم.بازیگرای یکی از پسرای قنبر و صنم با دوتا عروسا عوض شدن همباز قابل چشم پوشیه. ولی چرا اسماشون عوض شد؟چرا اون عروسه که پرستار بود یهو لهجه دار شد؟اصلا مگه می شه یه نویسنده و کارگردان ندونه قسمت اول فیلم روچی ساخته بعد بیاد دنباله واسه ش بسازه یعنی کاش ادامه نمی ساختن واسه ش. اعصابم خورد شد.با شکیب قشنگ ماهی یه بار خجالت نکش اولی رو می بینیمو هر بار از دیدنش لذت می بریم.این یکی همین یه بارم زیاد بود دیدنش.

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 10:06

دیروز اسباب کشی کردیم بالاخره.یعنی واقعا خسته شدم. تایم خواب و بیداریم به هم ریخته. پاهام همچین درد می کنه که به سختی راه می رم یا می شینمو پا می شم. شکیب هم همینطور. البته اون واسه اسباب کشی نیست. لیز خورد افتاد زانوش درده. قشنگ عین پیر پاتالا دوتایی لنگان لنگان راه می ریم فعلا خونه ی جدید رو دوس دارم. خوبه. ولی هنوز دلم با خونه ی قبلیه.فقطم به خاطر گربه هام پروتوس و خاکستری و بچه هاش یعنی خاکستری صاف گذاشت دم رفتنم این بچه ها رو ول کرد سه تا کوچولوی دوس داشتنی که ناراحتم نمی تونم مث قبل روزی دو بار غذاشون بدم. ولی جدا از این، خوب شد دور شدیم از خونه ی مادر شوهر. شب آخری که فرداش اسباب کشی داشتیم باز خواهر شوهرممث دو شب قبلش اومد پیش مامانش!یا دو سال نمیاد یا هر شب تلپه همونجا. تو خونه ی مامانش دنبال وسیله ها می گشت هی از من می پرسیدمژگان فلان چیزو دارین؟دیگه آخرش کفری شدم گفتم ببین ما واسه مامان همه چی می خریمولی اینکه الان توی خونه موجوده یا اینکه کجاست فقط پرستارش می دونه من خبر ندارم.نمی دونم منظورش چی بود از اینکه می گفت فلان چیزتون کجاستیا فلان چیزو دارین یا نه. بعدشم نشسته پیش مامانش برمی گرده به شکیب می گهمی گما مامان چی بخوره یعنی می خواستم صد فحش رو بهش بدم. خودت فلجی پاشی یه چیزی واسه مامانت آماده کنی؟شکیب باز پا شد یه چیزی آماده کرد همه خوردیم. ولی وقتی برگشتیم خونه ی خودمون همچین بهش غر زدم که نگو. گفتم منظور خواهرت از این رفتارا چیه؟واقعا نمی فهمه ما هم مث خودش زندگی مون مستقله؟هی هر شب پا می شه میاد انگار مهمونه باید واسه خودش وبچه هاش شام حاضر کنیم. الانم شروع کرده به گیر دادن به پرستار. گفتم اگه پرستار رو فراری داد، من عمرا مسئو

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 10:06

صفحه بندی